تبليغاتX
پسران فسا یی

پسران فسا یی

fasa boys

nostalgia!

۱۹ آبان ۷۸ - ساعت ۸:۳۰ صبح - روز ۴شنبه. بیانات من!

"یک روز که به کودکستان می رفتم خانم معلم برامون رنگ آمیزی میگذاشت. وقتی که تابستان شد من خیلی بازی میکردم. مخصوصا جمعه ها وقتی که به مدرسه رفتم با شاه حسینی دوست شده بودم. دو بچه خوب داشتیم که کناردستیهایم بودند. دو بچه بودند بردبار خیلی بچه بدی بود مثل مرزبان. خیلی گریه می کرد. همین طور بهمنی هم خیلی گریه میکرد. مرزبان خیلی بچه بدی بود همین طور بردبار هم بچه بدی بود. دیگر کسی بد نبود. فقط یک بچه بود که مثل خودم خوب بود: رشیدی! ولی توی کودکستان رشیدی در کلاس خانم درگهی بود. ولی الان در کلاس ما است. کودکستان هم در کودکستانمان بود.

ما امروز چهارشنبه ریاضی داریم یعنی امتحان ریاضی در سالن بالا هم داریم. امروز من ۷ صفحه ریاضی نوشتم. مشق دو صفحه نوشتم. آقای معلم میگوید مشق باید پر باشد ولی من بعضی وقت ها خالی مینویسم. بیشتری از موقع ها توی درس قبلی پر مینوشتم. یک بچه است که خیلی خالی مینویسد. من دارم یک دفتر ۱۰۰ برگ تمام می کنم. امروز روز خیلی عالی ای بود چونکه من تونستم مشق و فارسی با ریاضی ۹ صفحه بنویسم. بیشتری از موقع ها فارسی دو صفحه مینویسم ریاضی ولی ۷ صفحه مینویسم. دیگر از بالا دستیم خسته شذه بودم چونکه وقتی چیز نمیداند گریه می کند! اعصاب منو خورد کرده است ولی خیلی هم گرگرو نیستا! فقط بعضی وقتا مثل اول سال گریه کرد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

شباهنگام...

دیری است که قالب تهی کرده ام از معنی و دودی را می نگرم که استفراغ گونه نرم و مداوم خارج می شود هق می زند چشمانم و فرو می شوید بغض شبانگاهیم را باز دمی پس از سکوت!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط علي  | 

اسپم

SPAM

 

by: HAMiD

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد و حمیدرضا و علی  | 

Platonic Love!

Do you know what I say? Fuc-k Plato!
F-uck all love that is not
hundred percent commitment!

( my left foot directed by Jim Sheridan)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علي  | 

privacy

 ریدم به هر چی آدم گه ، که این حس کنجکاویش رو نمی تونه کنترل کنه! خوب برادر/خواهر عزیز ، یه کم رعایت کن. البته تقصیر خودم هم هس ، تو جامعه ای زندگی می کنم که ظاهر و باطن یکی بودن حماقته. تو این جور جایی باید دو تا شخصیت داشت؛ یکی اونی که خودتی و باید از بقیه پنهانش کنی و یکی اونکه خودت نیستی ولی جامعه فک می کنه بهتره که باشی! همه خودشون رو پشت یه نقاب قایم کردن ، به جای اینکه فک کنن چه جوری باشن ، به این فک می کنن که چه جوری تظاهر کنن که هستن! این جور آدما در تئوری حال به هم زنن ، ولی در عمل تشخیصشون سخته. شاید خودم هم یکی از همینام و اینایی که دارم مینویسم هم جنبه ای از تظاهراتم. کی میدونه؟ راه اثباتی وجود نداره. 

اصل قضیه اینه که من دارم رنج میبرم ، از بعضی از قضاوتا. هیچ وقت هیچکس هیشکی رو اونقد نمیشناسه که بتونه قضاوت کنه در موردش. وقتی این متن خونده میشه خیلی چیزا برداشت میشه در مورد من. کاری به خوب و بدش ندارم. ولی "من" این 10-20 خط نیستم. "من" این 20-30 پست که تو این وبلاگ گذاشتم نیستم. اینا جزئی از مغز منن ولی من اینا نیستم.

دیگه خسته شدم ، از بس شنیدم از بقیه. کسایی که به نتیجه گیریاشون به اندازه ریاضی محض اعتماد دارن! ولی فرضاشون به جای ریاضی بر مبنای گه بنا شده! به همین خاطر ، به خاطر افرادی که متنفرم از تک تکشون ولی بهشون اهمیت میدم ، به خاطر کسایی که از کلمات "ریا" و "دور رویی" متنفرن ولی با متظاهر بیشتر حال می کنن ، به خاطر کسایی که در گوشی زیاد حرف می زنن ، به خاطر کسایی که پشت سرت اظهار نظر می کنن در موردت ، به خاطر آدمایی که وقتی بهشون نگاه می کنم موش میبینم ، به خاطر کسایی که معرفت ندارن و به خاطر همه کسایی که الان اعصاب من رو به حالت "گه مرغی" در آوردن ، به خاطر همشون این احتمالا آخرین پست منه ، تو این وبلاگ.

I need my privacy...
 So paparazzi, get away from me

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!

این آهنگ به نظرم آهنگ قشنگی اومد گفتم ترجمه ای کنم بذارم گرچه زیاد خوب نشد

Rolling in the Deep Lyrics

There's a fire starting in my heart,

آتشی در قلبم زبانه می کشه


Reaching a fever pitch and it's bringing me out of the dark

در حالی که به نهایت (هیجان) می رسه و من رو از تاریکی خارج می کنه

Finally, I can see you crystal clear.

بالاخره می تونم تو رو شفاف (همونی که هستی) ببینم


Go ahead and sell me out and I'll lay your ship bare.

ادامه بده ( به خیانتهات) و من رو بفروش و من کشتی ات رو ترک می کنم


See how I leave, with every piece of you

ببین با همه وجود که چطوری ترکت می کنم


Don't underestimate the things that I will do.

کارهایی که می کنم رو دست کم نگیر

There's a fire starting in my heart,

آتشی در قلبم زبانه می کشه


Reaching a fever pitch and it's bringing me out of the dark

در حالی که به نهایت (هیجان) می رسه و من رو از تاریکی خارج می کنه


The scars of your love, remind me of us.

زخم های (خاطره های) عشق تو، خومون ("ما") رو به خاطرم میاره.


They keep me thinking that we almost had it all

من رو به این فکر می اندازن که ما تقریبا همه چیز (عشق) رو داشتیم


The scars of your love, they leave me breathless

زخم های عشق تو من رو بی جان می ذارن


I can't help feeling...
نمی تونم جلوی این حس رو بگیرم


We could have had it all... (you're gonna wish you, never had met me...

که ما می تونستیم همه چی رو (با هم) داشته باشیم ... ( (وقتی بفهمی چی رو از دست دادی) آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی.


Rolling in the Deep (Tears are gonna fall, rolling in the deep

تا اعماق (عشق) بریم (غوطه ور شیم)ر( اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)


Your had my heart... (you're gonna wish you)... Inside of your hand (Never had met me

تو قلب من رو ... (آرزو می کنی) ... در اختیار داشتی (هیچ وقت با من آشنا نمی شدی)


And you played it... (Tears are gonna fall)... To the beat (Rolling in the deep

و (در تمام این مدت که برای تو می تپید) اون رو به بازی گرفتی ...(اشکها جاری میشن) ...تا شکوندیش ... (و به اعماق می رن)

Baby I have no story to be told,

عزیزم من چیز (داستان شرم آوری) واسه برملا شدن ندارم


But I've heard one of you and I'm gonna make your head burn.

اما یکی از داستانهای تو رو شنیدم و مطمئنم (با به یاد آوردن اون و)


Think of me in the depths of your despair.

وقتی در عمق نا امیدی ات به من فکر می کنی


Making a home down there, as mine sure won't be shared.
و با این که می دونی برگشتی در کار نیست اونجا خونه می سازی تو به آتش کشیده می شی (درد میکشی)


The scars of your love, remind you of us.

زخم های (خاطره های) عشق تو، خومون ("ما") رو به خاطرم میاره.


They keep me thinking that we almost had it all

من رو به این فکر می اندازن که ما تقریبا همه چیز (عشق) رو داشتیم


The scars of your love, they leave me breathless

زخم های عشق تو من رو بی جان می ذارن


I can't help feeling...
نمی تونم جلوی این حس رو بگیرم


We could have had it all... (you're gonna wish you never had met me)... Rolling in the Deep

که ما می تونستیم همه چی رو (با هم) داشته باشیم ... ( (وقتی بفهمی چی رو از دست دادی) آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی.تا اعماق (عشق) بریم (غوطه ور شیم)


(Tears are gonna fall, rolling in the deep)

(اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)


Your had my heart... (you're gonna wish you)... inside of your hand (Never had met me

تو قلب من رو ... (آرزو می کنی) ... در اختیار داشتی (هیچ وقت با من آشنا نمی شدی)


And you played it... (Tears are gonna fall)... To the beat (Rolling in the deep

و (در تمام این مدت که برای تو می تپید) اون رو به بازی گرفتی (اشکها جاری میشن) ...تا شکوندیش ... (و به اعماق می رن)

Could have had it all

که ما می تونستیم همه چی رو (با هم) داشته باشیم


Rolling in the deep.

تا اعماق (عشق) بریم


You had my heart inside of your hand,

قلب من در چنگ تو بود


But you played it with your beating

و (در تمام این مدت که برای تو می تپید) اون رو به بازی گرفتی (تا شکوندیش)

Throw your soul through every open door (Whoa)

خودت رو به هر در بازی (هر موقعیتی) تسلیم می کنی و می فروشی


Count your blessings to find what look for (Whoa-uh)

به همه چیزای خوبی که داری نگاه میکنی تا چیزی که در جستجوشی رو به دست بیاری


Turn my sorrow into treasured gold (Whoa)

(اما) غمهای من با ارزش شده اند و


And pay me back in kind- You'll reap just what you sow.
و به نوعی واسه من جبران شده – هرچی رو بکاری همون رو برداشت می کنی


(You're gonna wish you... Never had met me)

آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی


We could have had it all (Tears are gonna fall... Rolling in the deep

ما می تونستیم عالی باشیم ( اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)


We could have had it all yeah ( you're gonna wish you... never had met me

آره می تونستیم همه چی رو داشته باشیم (آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی)


It all. (Tears are gonna fall)It all
It all (Rolling in the deep
همش رو ... ( اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)


We could have had it all (you're gonna wish you, never had met me

می تونستیم همه چی رو داشته باشیم(آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی)


Rolling in the deep (Tears are gonna fall rolling in the deep

تا اعماق رفت ( اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)


You had my heart inside... (you're gonna wish you)... of your hand (Never had met me

قلب من در دستهای تو بود ( آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی)


And you played it... (Tears are gonna fall)... to the beat (Rolling in the deep

و تو تک تک تپش های اون (که به عشق تو می تپید) رو به بازی گرفتی


We could have had it all ( you're wish you never had met me

می تونستیم همه چی رو داشته باشیم( آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی)


Rolling in the deep (tears are gonna fall, rolling in the deep

تا اعماق رفت ( اشکها جاری می شن و تا اعماق می رن)

You had my heart... ( you're gonna wish you)... Inside of your hand (Never had met me

قلب من در دستهای تو بود ( آرزو می کنی که هیچ وقت با من آشنا نشده بودی)


But you played it
You played it.
You played it.
You played it to the beat.

ولی تو اون رو به بازی گرفتی (تا شکستیش)

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علي  | 

بیلاخ!

نه من حافظم خیلی قویه(!!!) هر موقع یه چیزی به ذهنم میرسه تو ذهنم نگهش میدارم که بعدا یادم بیاد. ولی وقتی به ذهنم رجوع می کنم چیزی جز علامت بیلاخ نمی بینم! با این که با گذشت زمان بیشتر می فهمم که حافظم گهی نیس و بیشتر پی می برم به اینکه یادداشت کردن کار مفیدیه ، کمتر سعی می کنم از کاغد به جای سوپر کامپیوتر تو کَلم استفاده کنم! آب و هوای شیراز هم که مزید بر علته!!

بعد از مدت ها یه چیزی به ذهنم رسیده بود که می خواستم اینجا بنویسمش ، ولی الان هر چی تو ابر رایانم سرچ می کنم نیستش.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من جرب المجرب حلت به الندامه ...

time

a healer

or a killer

؟!

یه مواقعی هست تو زندگی آدم وقتی واسه دومین بار یه جور اشتباه رو می کنه به نظرم می تونه از سخت ترین دوره های زندگی باشه چون نه تنها خود اون اشتباه بلکه این حس خیانت به خود آدم رو از پا در میاره ...

ته نوشت

همیشه می خواستم آهنگای هم حس رو جدا کنم بذارم یه جا شاید الان بهانه ی  خوبی واسه طبقه بندی باشه

 از دوباره همشون رو باید گوش کنم...

چه قد سیاوش و داریوش و نامجو (مخصوصا گذر گذرش) می چسبن!

بعد نوشت: از آن وقتی که پایه های خیالم را فرو ریختی با ترس از توهمت به زمین چسبیده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط علي  | 

آزادی بیان ندارم من!

به دلایلی مطلب قبل رو پاک کردم. مثل اینه که بری به برناردو برتولوچی گیر بدی که چرا فلان فیلمت این قد صحنه داره! والااااااااا!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آب هویج!!!

به خاطر حدودا 9 ماهی که واسه کنکور می خوندم ، چشام به صورت محسوسی ضعیف شدن! آخه خیلی استاندارد درس نمی خوندم. رو تختم می خوابیدم ، کتاب رو جلوم باز می کردم و می خوندم. ینی اغلب زیاد نزدیک بودم به کتاب ، یا نسبت به کتاب کج بودم!! حالا می خوام از این تریبون اعلام کنم که دیگه نگران نباشید! کم کم چشمام دارن به حالت عادی بر می گردن. شما هم اگه چشاتون مشکل داره بیاین یه چرخی بزنین تو خیابون ملاصدرا. قول میدم بهتر میشین!!


محمد


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد و حمیدرضا و علی  |