تبليغاتX
پسران فسا یی

پسران فسا یی

fasa boys

تقاضا میشود این حدود را برای من بگیرید

حد

"بدون استفاده از هوپیتال و هم ارزی"

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
درگذشت پدر بزرگوار محمد آقا (مملی) -از نویسندگان این وبلاگ- رو به ایشون و خانواده ی محترمشون صمیمانه تسلیت میگیم.

                      محمد - حمید - علی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
گزیده تاریخ بیهقی!:

اندی پیش ، در زمانی که خورشید و زمین به هم نزدیک تر بودند و چه بسا به هم متصل بودند و حشمت و فضل و ادب عوضِ شرارت و تضریب مد بود و زعارتی در طبع کسی هنوز مؤکد نشده بود ، دو جوانک بودندی خوارزمی رو. که از خطه ی منصِّف تخت جمشید و بندر عباس که هنوز به افتخار شاه عباس ، عباس نداشت رخت سفر بر بستند و به سمت خوارزم حرکت کردندی تا به سرزمین ترک نشین غافل از فرهنگی رسیدند که از اسناد و مدارک برآید که سال ها بعد خاجه محمد خانی در آن متولد شد و دهان مردمانی را با سلسله اش به گاه داد که ایرانی می خوانندشان. طی تحقیقات طلاب دانشگاه "طلوع العلوم ، به حد الکمال" مطلع این دو جوانک سرزمینیست که پسا می خوانده اند ولی بعدها به دلیل چپانده شدن آلت اعراب به فرهنگشان فسا خوانده شدستندی!! در ضمن شواهد گواه این مدعایند که دیکتاتوری ظالمی بر ایران آن زمان حاکم بوده. در اثنای محاورت مردم آن زمان سخنانی ضد دولت وقت بوده که حاکم به سختی مقابله می کردستی و این اثباتی است بر شقاوت حاکم. خلاصه ، جوانکین به سرزمین آبا و اجداد خاجه محمد خان قاجار رفتندی و در مسابقه ای که به تازگی به تقلید المپیک های تازه تاسیس یونانیان برگزار می شد شرکت جستندی. بر خلاف انتظارشان یکی یکی تیم ها را لوله کردندی و هی پشت سر هم گل زدندی و هی بردندی. از آنجا که هنوز شعوری در ایرانیان بود و فمنیست بهتر درک می شد ، ضعیفه (که امروزه دختر نامیده می شوند) ها هم رخصت حضور داشتند. سرانجام این جوانک ها مقام بعد از دومی یا همان دو تا بعد از اولی را به خود منسوب کردند که امروز بدان سومی گویند. مشهور است این حرکت انقلابی که به قیام "محمد" و "مملی" معروف است ، جنبشی بود علیه نظام وقت! ولی کسی این دو جوانک را باد ماتحت خود نیز محصوب نمی کرد و نمی کند و نخواهد کرد. چندی دیگر این دو جوان باید دوباره راه مولد خاجه محمد خان را پیش بگیرند برای دریافت چیزکی که هدیه گویندش. و این خود مثال نقضی است بر اینکه: "کسی ما را باد ما تحت خود نیز محسوب نمی کند."

محمد

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
سلام علي ام

داشتم كتاب تفسير خواب از فرويد رو مي خوندم ديدم اين مسئله ي فراموشي روياها موضوع جالبي هست كلي طول كشيد تا با اين سرعت پايين تايپم، تايپش كنم ولي خوشبختانه بالاخره تموم شد اينم از متن كتاب:

اين يك واقعيتِ ضرب المثلي است كه روياها صبح ناپديد مي شوند. البته آنها را مي توان به خاطر آورد؛ زيرا ما تنها روياها را پس از بيداري از خاطره اي كه از آنها داريم در مي يابيم. ولي بيشتر مواقع اين احساس را داريم كه ما تنها بخشي از رويا را به خاطر داريم و اين كه در خلال شب رويا بيش از اين بود؛ همچنين مي توان ديد چگونه خاطره ي يك رويا كه در صبح هنوز جان دار است، به استثناي چند تكه ي كوچك، در خلال روز از ميان مي رود. ما اغلب مي دانيم كه خواب ديده ايم، بي آنكه بدانيم چه خواب ديده ايم؛ و ما همچنين با اين واقعيت آشناييم كه روياها در معرضِ فراموشي اند، و ما اين احتمال را محال نمي دانيم كه كسي در شب خوابي ببيند و در صبح فراموش كند چه خوابي ديده يا حتي فراموش كند كه اصلاً خوابي ديده است. از سوي ديگر، گاه اتفاق مي افتد كه روياها با سماجتي خارق العاده در حافظه مي مانند. من روياهايي را در بيمارانم تحليل كرده ام كه بيست و پنج سال قبل و پيش از آن داشته اند؛ و من خود مي توانم رويايي را به خاطر بياورم كه دست كم سي و هفت سال قبل ديده ام و هنوز مثل هميشه در خاطرم زنده است. تمام اينها بسيار حائز اهميت اند و به فوريت قابل فهم نيستند.

مفصل ترين شرح از فراموشي روياها از آنِ استرومپل است. اين اثر آشكارا پديده ي پيچيده اي است، زيرا استرومپل با رديابي اش نه به يك علت واحد كه به مجموعه اي از علل مي رسد. در مرتبه ي نخست، تمام عللي كه به فراموشي در عالم بيداري ختم مي شوند در روياها نيز دست اندركارند. وقتي ما بيداريم معمولاً احساس ها و دريافت هاي بيشماري را به كلي فراموش مي كنيم، چون آنها (يعني احساس ها و دريافت ها) خيلي خفيف اند يا چون تحريك ذهنيِ همراه با آنها خيلي ضعيف است. اين در مورد بسياري از تصاوير رويا صادق است: آنها فراموش مي شوند چون خيلي ضعيف اند، در حالي كه تصاوير قوي ترِ مجاور با آنها در ياد مي مانند. معهذا عامل شدت في نفسه براي تعيين اين كه آيا يك تصوير رويا به ياد خواهد ماند به يقين كفايت نمي كند. استرومپل و نيز نويسندگان ديگر (في المثل كالكينز ) مي پذيرند كه ما اغلب تصاويري را فراموش مي كنيم كه مي دانيم بسيار واضح بودند، در حالي كه تعداد بسيار زيادي كه تيره و فاقد نيروي حسي بودند در ميان آنهايي هستند كه در حافظه مانده اند. به علاوه هنگامي كه بيداريم گرايش داريم حادثه اي را كه تنها يك بار روي مي دهد فراموش كنيم و راحت تر به آنچه مي تواند به دفعات دريافت شود توجه مي كنيم. حال آن كه اغلب تصاوير رويا يگانه اند، (روياهايي نيز هستند كه گهگاه تكرار مي شوند) و اين واقعيت براي سوق دادن ما به فراموش كردن تمام روياها تا حدي دخيل است. سومين دليل فراموشي اهميت بسيار زيادي دارد. اگر احساس ها، تصورات، افكار و مانند اينها براي به ياد ماندن بايد به درجه ي مشخصي از حساسيت برسند، ضروري است كه آنها ]يعني احساس ها و تصورات و مانند آنها[ منفرد نمانند بلكه در توالي ها و گروه بندي هاي متناسب جاي گيرند. اگر سطري كوتاه از شعري به واژه هاي سازنده اش تقسيم شود و واژه ها در هم آميزد، به خاطر آوردنش بسيار دشوار مي شود. «اگر واژه ها به نحو شايسته اي مرتب شوند و نظمي مرتبط بگيرند، هر واژه به واژه ي ديگر كمك مي كند، و كل آن كه بار معنايي گرفته و به سهولت جذب حافظه مي شود. و مدتي طولاني محفوظ مي ماند. عموما حفظ آنچه مهمل است همانقدر دشوار و نا متعارف است كه حفظ آنچه مغشوش و نامرتب است.» ]استرومپل[ حال آن كه روياها در بيشتر موراد فاقد وضوح و نظم اند. ساختارهايي كه رويا را تشكيل مي دهند از كيفيت هايي كه به خاطر آوردن شان را ممكن كند عاري هستند و فراموش مي شوند زيرا معمولا يك لحظه بعد تكه تكه مي شوند. معهذا، ريداستاك مي گويد مشاهده كرده است كه اين غريب ترين روياها هستند كه بهتر به خاطر مي آيند، و اين، بايد تصديق كرد، با آنچه تا كنون گفته شد به دشواري تطبيق مي كند.

بقيه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
گفت ما دو درازکشنده ی معصوم بودیم ، که مدتی بود به هم مربوط و با هم مالوف و مانوس بودیم. گفتم: قبول کن که موصول شویم و مثل دو عاشق و معشوق مسرور با هم مخلوط شویم. که مردودم کرد. گفتم: مقبول کن که مفتولش کنم و مدخولش کنم و مفتوحت کنم. مغموم شد و گفت: ما دراز کشندگان معصومیم ، مدخول کردنت به مدخلم و مفتوح کردنم و کردنم همانا و مقتول گشتنت به تیغ قانون همانا! گفتم: محبوبم ، ما درازکشندگان معصومیم ، ولی در مفهوم ، محرومانِ مفلوکِ مغمومِ مظلومِ مغبونِ* از محمودیم. هنوز در بند مکتوباتِ مدروسیم*. لحظه ای مذهبت را منظور نکن و محمود را معذور کن ، بگذار تا ملموست کنم و مفتول شود و مفعولت کنم ، می خواهم از مشروب لبانت مجنون شوم، واای از لبان مرطوبت ، واای از چشمان مسکورَت و گیسوان تاریک مغلولت* ، مقتول من مفصولی لبانم از لبانت است ، لبانی که از مفطور شدنمان روی هم مفروض بوده ولی اکنون مفروز* شده اند. ذهنم مغشوش است که ما عاشق و معشوقان مقهوریم* یا مغلوب. ما دو دراز کشنده ی معصوم نیستیم ، ما محرومان مغموم مفلوک مظلوم در بند دو محمودیم ، از یکی مغبون گشته و به دیگری محکوم شده ایم.

مغبون: گول خورده/ مدروس: قدیمی/ مغلول: مجعد/ مفروز: جدا/ مقهور: پیروز

با تشکر از آهنگ "بی نظیر" محسن نامجوی بی نظیر.

م ح م د

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
سلام.حمیدم

ما با چند تا از بچه ها توی یه مسابقه ی گروهی شرکت کردیم که عنوانش هست"مسابقه دانش آموزی شریف" که توسط دانشگاه صنعتی شریف اجرا میشه.این مسابقه دارای ۱۵ سوال هست و ۱۵ روز وقت داره.مبنای اصلی این مسابقه خلاقیت هست.

من چند تا از این سوالا رو میذارم و از همتون مخصوصا نویسندگان همین وبلاگ میخوام که نظراتشونو و چیزایی که به فکرشون میرسه رو بگن:

۱-فرض کنید به جای خورشید سیاهچاله ای با همان جرم قرار دهیم.در این صورت:

الف)حرکت زمین چگونه خواهد شد؟

ب)آیا جو زمین تغییر میکند؟اگر بله توضیح دهید.

۲-شرف الدین محمد مسعودی کتابی دارد به نام "جهان دانش"که در سال ۵۴۹ هجری آن را نوشته.در این کتاب به صورت مختصر به مطالب نجومی پرداخته شده.او در جایی برای اثبات ساکن بودن زمین میگوید:اگر زمین ساکن نبود حرکت داشت هر سنگی که راست به هوا پرتاب میشد میبایست جایی دورتر از مکان اولیه فرود میامد.زیرا زمین در این مدت از زیر سنگ حرکت کرده بود.پس معلوم شد که زمین ساکن است و او را حرکتی نیست"

با دانشی که بشر در این ۱۰۰۰ ساله پس از مسعودی کسب کرده فهمیده که زرمین ساکن نیست و حرکت میکند.شما چه پاسخی به ایراد مسعودی دارید؟

۳-فرض کنید یک لوله ی آب از وسط اتاقی رد شده است و از آن آب میگذرد.با چه روشی میتوان بدون قطع لوله به جهت حرکت آب در آن پی برد؟

اگه خیلی برای انتخاب ابزار شک دارید ابزار آشپزخونه رو پیشنهاد میکنیم.البته به حرف ما زیاد اعتماد نکنید..!

این سه سوال سه سوال از ۵ سوال فیزیک بود.اگه شما نظر و ایده ای دارید از ما دریغ نکنید.

حتما حتما حتما به این سوالا جواب بدید

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
سلام. علي ام. اينجا مي خوام چند تا از شعر هاي خيام كه دوستشون دارم رو بذارم :

از آمدنم نبود گردون را سود،

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛

وز هيچكسي نيز دو گوشم نشنود،

كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود!

 

تا چند زنم بروي درياها خشت،

بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت؛

خيام كه گفت دوزخي خواهد بود؟

كه رفت بدوزخ و كه آمد ز بهشت؟

 

اسرار ازل را نه تو داني و نه من،

وين حرف معما نه تو خواني و نه من؛

هست از پس پرده گفتگوي من و تو،

چون پرده برافتد، نه تو ماني و نه من.

 

اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت،

كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت؛

هر كس سخني از سر سودا گفته است،

زان روي كه هست، كس نمي داند گفت.

 

آنانكه محيط فضل و آداب شدند،

در جمع كمال شمع اصحاب شدند،

ره زين شب تاريك نبردند برون،

گفتند فسانه اي و در خواب شدند.


اگه دوست دارين بفيه شعرهاش رو بخونين و با افكارش آشنا بشين پيشنهاد مي كنم حتما اين كتاب رو بخونين:


ترانه های خیام

نسخه موبايل (jar)

http://www.98ia.com/News-file-article-sid-1024-order-0-thold-0.html

پسورد :

www.98ia.com


بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
در خبر است از "محمد خان" که می گفتند:
"خاطراتي است پشمک مزه ، از دوره کامبرين عمرمان که بس خوش بودند و در گذر زمان همي گم گشتند. داشتيم ميرفتيم که برويم سال اول دبيرستان. در محلول حال حل بوديم و هر لحظه مي کرديم حال! منفک از دغدغه ها و دردهاي متعالي که غافل بوديم ازشان و حدس نمي زديم به سراغمان خواهند آمد 800-900 صباح ديگر. خلاصه شانسک - مانسکي بغل دستي همين حميد خودمون افتاديم. البته شناختکي داشتيم از هم از سال هاي هم قطاري در راهنمايي و ابتدايي. خلاصه کم کم در گوشت و پوست هم آميختيم و شديم همراه درس نخواندن ها و ول گشتين هايمان. البته بماند که حميد از همان ابتدا خرخون تر بود و ما بي خيال ترک! اين علي و مملي هم اطرافمان ولو بودند و گاهي چيزهايي مي کردند بلغور که به سمع ما رسا نمي آمد و اهميتکي نمي داديم و محل از خودمان در نمي کرديم. در لِوِل ما نبودند و سطحشان پايين بود. آن سال از يکي از نويسندگان حال حاضر خوشمان نمي آمد ، زيرا که معروف بود ادعايش مي شود ، ما هم ميشدا ، ولي معروف به اين خصلت نبوديم! خلاصه! از وقتي معروف شده بود به "ادعا" دوستان زياد "ادعا" مي کردند. البته خودش مدعي بود که "مدعي" است نه ادعا. اگر زياد متوجه نشديد مشکل از فرستنده بود ، اما گيرنده هايي که بايد بگيرند مي گيرند. مختصرا! که رفاقت 4نفري ما را علم سبب شد. شرکتمان در کلاس هاي علمي بود که مفتول هايي را به رفاقت ما جوش داد. تابستان که شروع شد، من و حميد که رفيقَين بوديم رفتيم از يک عطاري نزديک علي رو پيدا کرديم و آورديم با خودمون که از اين وسيله هاي جديد الاختراع که معروف شده بودن به کامپيوتر ياد بگيريم.  داشتيم آماده مي شديم براي سال دوم که برويم در حال و حولمان مستغرق شويم اما مثل اينکه خبري در راه بود. 4تا بوديم يکيمون کم شد شديم سه تا. مثه اينکه حميد گلدان برايش کوچک بود ، رفت داخل يه باغ تا بهتر رشد کند. هر چه گفتيم: حميد! اين خيزها به صنعتي شريف ما را برازنده نيست ، پيام نور فسا بسمان است، به گوشش نرفت که نرفت. حالا حميد هنوز وسطاي خيزش هس و ما داريم پياده ميريم. کم کم شناگر ماهري شده ايم و در حال و حول خودمان خوب شنه مي کنيم. ولي آن موقع که 4تايمان 3تا نبود باد ها خوشترک مي وزيدند و آسمان آبي ترک بود! ما هنوز چشممان نياگاراست در فراغ رفاقتي که از دست داديم! "



نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
همون حمید قدیمی!

سلام بروبچ.این روزا دیر به دیر میام و تنها کاری هم که میتونم بکنم اینه که نظراتو بخونم.و اصلا به دلیل گشادیت حوصله آپ کردنو ندارم.فکر نکنین که در حال خر زدنما!واقعیت امر اینه که وقت کم دارم.اگه وقتی هم بمونه ترجیح میدم بخوابم تا بیام اینترنت.
اینجا کارا بخوبی پیش میرن.میخواستم برم قلم چی دیدم کو وقت؟مشاور هم گفت نرو مفت نمی ارزه.علاوه بر اینا معلمای امسال جو گرفتتشون کتاب رو وارونه تدریس میکنن.مثل حسابان که رفته از همسایگی و حد درس میده.با این تفاسیر اگه میرفتم هم درصدم زیر 20 درصد بود.
چیزی که اینجا منو بیشتر از همه آزار میده پیدا کردن یه آدم با طرز تفکر خود آدمه که اینجا از این ریخت آدما اصلا وجود نداره نه از لحاظ هنری نه از لحاظ فلسفی نه از لحاظ روش زندگی.اینجا آدما تک بعدین.مثل چن وقت پیش 3 4 تا فیلم هرکدومشون حداقل 2 اسکار گرفته بودن رو دادم به یه بابایی.فرداش اومد و گفت اینارو تو لپ لپ پیدا کردی![ناخوش].خودش نفهمه به فیلم توهین میکنه.چقدر آدم میتونه خشک باشه؟در عوضش اون به من چند تا فیلم داد که برای مثال یکیش high school musical 3 بود.من واقعا تاسف خوردم که فیلمی مثل این فیلم رو بهتر از فرضا آمریکن بیوتی میدونن.این تیپ آدما سرشون غیر از کتاب های مدرسه توی هیچ کتاب دیگه ای نرفته.و وقتشونو صرف تزریق اطلاعات تکراری به مغزشون میکنن.اگه بگیم از درس چیزی میفهمن هم دروغ گفتیم.چون هدف این آدما از درس خوندن فقط قبولی توی کنکوره و هیچ احساس خاصی نسبت به دروس ندارن.
حالم از این تیپ آدم به هم میخوره[ناخوش].اما متاسفانه دور من پره از این آدما.آدمای اهل دل خیلی نایابند.قدر همفکرتونو بدونین.

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
                                            شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |
سلام  Hello علی ام.

در اینجا می خواستم یه کم از فکرام بگم که منصرف شدم به دلایلی. ولی تا همین حد بگم که زیاد تغییر می کنن و این که به نظرم عقایدم بیشتر در این سمت در حال حرکت هست که همه چیز نسبی هست و یا اینکه شاید هر عملی در یه موقعیتی مناسب باشه و نتیجه بده و شاید این طور نباشه که مثلا یه عملی (هر چیزی) مطلق باشه و برای همه ی زمانها مناسب باشه یا ... خب بگذریم خیلی در مورد این چیزا نمی خوام بنویسم ولی کلا تا الان به این نتیجه رسیدم که می شه گفت انسان همیشه باید به مسائل با شک و تردید نگاه کنه یا بهتر بگم همیشه تو ذهنش یه جای خالی برای عقاید دیگران هم داشته باشه و همواره عقاید خودش رو نقد کنه و اینکه خلاصه سعی کنه به عقاید دیگران هم احترام بذاره که دچار تعصب نشه.

نظر شما چیه؟

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد و حمیدرضا و علی و مملی| |